فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )
42
سه سال در دربار ايران ( فارسى )
خطر نيز بودند زيرا كه راهها امن نبود و از دليجان تا سرحد ايران در غالب نواحى راهزنان متهورى از نژاد تاتار و غيره ديده مىشوند كه بسيار خطرناكند . يكى از راهزنان كه كرم نام دارد و اصلا ايرانى است و نام او در اين حدود مشهور است تاكنون اسباب زحمت كلى جهت نظاميان روسى شده است . كرم در يكى از برخوردهاى اخير خود با نظاميان روسى مجروح شده و به ايران پيش تيمور آقا حكمران ماكو گريخته و تيمور آقا هر قدر روسها در گرفتن او اصرار مىورزيدند جرأت به رها كردن وى نمىكند . كريم مخصوصا با حكمران ايروان دشمنى دارد ، گاهگاهى به او نامه مىنويسد و خود را به خاطر او مىآورد و از احوال خود اطلاعاتى به او مىدهد و مىگويد كه همين كه حالش بهبود يافت خدمتش مىرسد تا در عوض گلولهاى به مغزش بزند و انتقام خود را بگيرد . صاحب منصب روسى كه اين جمله را براى من حكايت مىكرد مىگفت كرم لاف مىزند زيرا كه ايرانى است و ايرانى اين جرأت را ندارد ، هميشه مكر و شوخى او بر شجاعتش غالب است . ساعت ده بود كه ما به كالسكهها سوار شديم و از طريق پل زنگه از شهر بيرون رفتيم . مشرف بر اين پل قصر سرداران ايروانى است و محلهء مجاور آن از ديوارهاى بلند و خاكسترى رنگ پوشيده شده . پس از خروج از شهر متوجه مغرب شديم و آرارات در سمت چپ ما بود . از جلگهاى گذشتيم كه آفتاب سوزانى بر آن مىتافت و گاهگاه مثل دو روز قبل سواران مسلحى مىديديم كه در دو طرف جاده براى تأمين جان ما گذاشته بودند و ما با سرعتى كه مىرفتيم به آنان چندان توجهى نداشتيم . همين كه به مدخل كليساى اچميازين رسيديم خليفهء اعظم را ديديم كه با كشيشان زير دست خود با قباهاى گشاد سياه و ريشهاى فراوان و سراندازهاى سياه ايستاده بود . خليفهء اعظم قبايى بنفش رنگ در بر داشت و صليب درخشندهاى بر روى سرانداز خود نصب كرده بود . پس از عبور از آستانه شاه در دالان كليسا داخل شد ، خليفه و كشيشان جلوتر مىرفتند و با سرودى كه مىخواندند دالان را به لرزه درآورده بودند . به هر حال دسته